خرید بک لینک

گاهی دلم تنگ می شود.
برای چه؟ برای که؟ برای کجا؟
نمی دانم...

خوشحال که می شوم
دلتنگ که می شوم
هیجان زده که می شوم
خشمگین که می شوم
سرگردان که می شوم
به معبد می روم.
معبد بزرگ موسیقی؛

امروز
ولی
دلتنگم...

جامه ی نیایش میپوشم و با پای برهنه بر پیشگاه خدای معبد -الهه ی ارواح بیدار- گام می نهم.
مطابق آیین، چشم هایم را می بندم و با گام های بلند، به سوی محراب، روان می شوم.
طنین نُت های هنرمندانه ی خدای بزرگ معبد، جانم را می پالاید.
به وجد می آیم!
و دیگر پیمودن ادامه ی مسیر به اراده ی من نیست.
چه احساس غریبی!

روح الهه ی این نیایشگاه را درک می کنم که رفته رفته با تمام جلال و شکوهش در وجودم رسوخ می کند
و حس ناب رهایی را در ذره ذره ی پیکرم می دواند.

حالا در تعلیقم
یک تعلیق خواستنی
یک رهایی بی سابقه... گر چه در هر بار نیایش، تجربه اش می کنم.

نوای موسیقی شدت می گیرد. اکنون با حفظ لطافت نت ها، قدرتمندتر می نوازد.
قلبم به تپش درآمده
سرمایی سوزنده ولی لذتبخش پوست تنم را لمس می کند.
با انگشتانی مطمئن، نوازشم می کند.
هنوز جسارت گشودن چشمهایم را به خود راه نداده ام.

از این تعلیق مستم. از این بی خبری مستِ مستم.
می دانم خدای مهربان معبد از رخ دادن اتفاقی قریب، مطمئن است.

سر بالا گرفته و با چشم های بسته، سقف نیایشگاه را نگاه می کنم.
نور موسیقی، با تشعشع نت های حیرت انگیزش، کمی بی رحمانه بر صورتم می تابد؛
گویی بر من حکم می کند چشمهایم را باز کنم!

حالا ریتم با مهارت خاصی، بدون آنکه دستگاه موسیقایی را بر هم زند، تغییر می کند.
تغییری دیوانه کننده
صدایی مبهم و سحرانگیز، متولد شده از حنجره ای کارکُشته، همچون یک ملودی بدیع، از سویی که نمی توانم تشخیص دهم، به گوش می رسد.
انگار با این ملودی، به کالبد قطعه ای که خدای معبد می نوازد، جانی دگر بخشیده می شود.
آه... این موسیقی وادارت می کند مشتاقانه جان دهی!

همیشه در این لحظه از نیایش، جنون به سراغم می آید.
آنقدر این جنون بر من غلبه می کند که در آن دم، هیچ چیز و هیچ کس را مهم تر از همان لحظه ای که مرا به جنون کشانده نمی شناسم.

چشمهایم باز و نابینا،
ذهنم مسحور طنین موسیقی،
تنم در تسخیر مکان و زمانی که وجود ندارد
و نفسهایم در مشت الهه ی معبد موسیقیست که با وقار و جذبه ی بی نظیری فقط مرا نظاره می کند.

درست هم اکنون هنگام "قربانی" ست.
این همان اتفاقی است که او در انتظارش بود.

بی آنکه برایش از پیش چاره ای اندیشیده باشم، چشمهایم به یاری ام می شتابند و داوطلبانه، با ارزش ترین قربانی را پیشکش الهه ی معبد می کنند.
چشمهایم چه خاشعانه مراسم قربانی را برپا می کنند و قطره های باران شور و پُر التهابش را یکی یکی در پیشگاه خدای موسیقی به آرامی سر می بُرد!
اشک های پرحرارت و زلال، محراب را لبریز و تصویر آرامش را منعکس می کند.

حالا چشمهایم بسته و بیناست
ذهنم آزاد
تنم سبک
و قلبم آرام آرام ضرب می زند.
خداوند لبخند می زند
با همان وقار، مهربانترین نگاه را به پیاله ی چشمان شورم می ریزد
مشتش را می گشاید
و دستش را به سویم دراز می کند
جای نفس هایم میان دستانش هنوز امن است.
بر سینه ام دست نوازش می کشد
قلبم جان تازه می گیرد.

دلم نمی خواهد معبد را ترک کنم،
اما حالا نوای موسیقی ریتم دیگری به خود گرفته؛
شاید وقت وداع است.
کاش می شد خادم معبد موسیقی باشم.
کاش می شد اینجا بمانم.
گویی خدا نجوای دلم را شنید!
با کلامی بی واژه، گفت:
تنها نیایشگران هستند که از معبد محافظت می کنند و آن را زنده نگه داشته اند.

دلخوش از این وحی زیبا،
سیراب از بنده نوازی الهه ی ارواح بیدار،
و خوشنود از نیایشی خالصانه،
همراه با رقص نت هایی تازه در فضای نیایشگاه
که گویی آهنگ بدرقه می نوازند،
با گام های کوتاه و آرام، معبد بزرگ موسیقی را ترک می کنم.

اکنون
چشمهایم بینا،
روحم آرام
و ذهنم را در توازنی بی نظیر احساس می کنم.

جامه ی نیایش در جای خود آرام خوابیده
و من در رویای عبادتی دوباره،
این زندگی پر تلاطم را مشتاقانه از سر می گیرم.

آه... هنوز عطر معبد دارد تنم...



مهسا
سه شنبه 12 امرداد 1395
4:58 بعدازظهر

برچسب: نویسنده: رضا جعفری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 23:23

صفحه بندی